X
تبلیغات
اشکهای یاقوتی

    

 

مراکنار خودت يار بى بهانه ببر

به بزم شمع و گل و شعرعاشقانه ببر

وجود سرد من از انجماد بکش بيرون

بسوى گرمى آغوش خود شبانه ببر

به شام روشن چشمان تو دلم خو کرد

مرا به بستر شبهاىپر ستاره ببر

بگير بوسه زلبهاى تشنه ام ايدوست

مرا به بزم  خوش عشق ، دلبرانه ببر

به همزبانى تو مىتپد دلم هر روز 

مرا به اوج خوش قصه نگفته ببر

چو مرغکى که زتوفان شکسته بال وپرم

مرا صدا بزن و سوى آشيانه  ببر

به خلوت تو دلم ميشود ز غم خالى

مرا به باغ دو چشمان خود دوباره  ببر

بده به شهر  وفا بال اوج پروازم

مرا ز موج غمم سوى بيکرانه ببر

که بى تو اين تن من بۍ بهار مۍ ماند

مرا بدشت پر از جامهاى لاله ببر 

                                          

+ نوشته شده توسط ناهید در پنجشنبه پانزدهم اردیبهشت 1390 و ساعت 18:48 |


دلم اثير صدا است صداى آزادى ...

 که شسته بارش آبى فضاى آزادى

به بال سبز نسيم، راه ميکشدهرسو

نياز مام وطن پا به پاى آزادى

چه گلشنى که خزان شد ،غنچه ـ غنچه او

ز دود و آتش وخون در تماى آزادى

درون تنگ قفس، شکوه ميکند بلبل 

ز بهر لحظه پروازـ براى آزادى

بيا به باورهم ،يکصدا کنيم غوغا

که زنده باد به هر سو نواى آزادى

سرود فاصله ها بشکنيم به وحدت وعشق

که عشق مام وطن شد، بقاى آزادى

به همت تو بنازم اى شهيد وطن

بخون خويش نوشتى، هيجاى آزادى

                                         

 

+ نوشته شده توسط ناهید در پنجشنبه هجدهم فروردین 1390 و ساعت 10:57 |

دختر روزنه را گشود، بوی بهاران همراه بانسیم فرح بخش بهاری
داخل خانه شد. شمال روح نو از و با نشاط بود، دخترك چرخی
زد و از ذوقی كه بدلش از هنگامة بهار پدیدار گردیده بود خودش
را باز كنار روزنه رسانید، هوا را باقوت تمام استشمام كرد چشمش
ابرهای سرگردان را كه با پرده های شكسته بدست باد قرار گرفته
بودند به نظاره نشست، او از آن روزنه به دورها نگریست به زمین
های مزروعی آنجا كه گندمزاران پردة سبز مخملیش را بروی پردة
فولادین خاك گسترده بود، آنجا كه درختها شاهد روئیدن پندك
ها بر شاخساران شان بودند آنجا كه گنجشك ها چهچه زنان از
دور دستها قطار منظم مهاجرت ها را بسوی باغستان ها می
شكستند و با بهاران می پیوستند، آنجا كه غچی ها فضای آبی را با
چهچه های شادمانة شان در می نوردیدند و آمدن بهار را لبیك می
گفتند.
زمزمه ناخودآگاه ذوق زده بود، ذوق از سرور و شادی، ذوق از
یك امید باز پسین، ذوقی كه سراسر شادمانگی را در سرزمین
رفعت اندیشة جوان او به مهمانی نشسته بود، زیرا او با دیدار
نخستین حشمت كه نگاه شان گرة درونی داشت وسوسة عجیبی را
53
در ذهنش پرورانید و اما این بهاران این ترنم خوش غچی ها و رایحة
سبزه زاران این و سوسه را در ذهن وی شكوه دیگر می بخشید.
دخترك زلفانش را كه پرتاب تا كمر افتیده بود بروی شانه ها می
افشاند با شادمانی مقابل آئینه می ایستاد و به چشمانش كه به
درخشندگی ستاره گان شب یلدا بی شباهت نبود مینگریست، به
ابروهای پرپشت و پیوستش، به بینی بلند و لبهای نازكش . . . او
هیچ عیبی را در چهرة جوانش نمی یافت و از این نعمت خداوندی
سپاسگذار بود. او میدانست كه حشمت او را دوست دارد، زیرا او
دیگر بی شباهت به یك الهة عشق نبود؛ او خود را سالار دنیای
آرزوهایش می پنداشت و دقایق بیشماری از اندیشة زمزمه را یاد
حشمت درنوردیده بود؛ او حتی لحظة نقاب چهرة حشمت را از
قفسچه های نگاهش آزاد نمیكرد. تك- تك ساعت صدای دلنشین
حشمت را كه دایم با لطف و مهربانی زمزمه را با همه شكوه جوانی
اش در حصار كشیده بود در گوش زمزمه القاع میكرد. در باغ
اندیشة جوان زمزمه قامت سبز حشمت مثل درخت توبا، پرنده گان
نگاهش مثل غچی های الهام آوربهاری، صدای او مثل ترنم نسیم
فرح بخش بهاری و الهام عشق او چنان رایحة گلهای بوقلمون
باغستان عشق و محبت بود. حشمت نیز زمزمه را چنان رایحة
عشق و محبت دوست داشت و هر لحظه و صلت او را از بارگاه
ایزد متعال میخواست و با دیدن زمزمه سرا پایش را شعلة عشق
مشتعل میساخت، از مصاحبت با او خوشنود میشد و از دوری او
هرلحظه چون شمع میسوخت و میساخت، حشمت گاهگاه وقتی
كنار آئینه می ایستاد و برچشمان نافذش بادقت می نگریست می
54
هراسید، او هراس از آن داشت كه مبادا این سوز و ساز او را مثل
شمع بسوزاند و به قطره مبدل سازد و به یگانه آرزویش كه پیوند
وصلت بود نرسد. او از نام مرگ متنفر بود، نمی خواست تیر قامت
سبزش كمان شود نمیخواست چهره اش به زردی بگراید و خزان
زده شود تا مبادا این حالت مهر او را از محبوبش بدر كند.
زمزمه شبها قامت محبوب را در بستر خیال در آغوش می كشید و
تا هنگام كه اندام موزون او بار فتار و گفتار مهر آمیزش دریچة
خواب را بروی نمی بست بخواب نمیرفت. چند روز قبل از رسیدن
روز میمون نوروز زمزمه از مادرش خواست تا برایش لباس نو
بسازد، مادر نیز اینكه دخترش جوانی دلفریبی كشیده ذوقمندانه به
بازار می شتافت و هر عید و نو روز مطابق میل خودش برای زمزمه
لباس می ساخت. اینبار زمزمه رنگ نارنجی را انتخاب كرد چون
رنگ نارنجی زبان نیاز معشوق به عاشق بود، مادر بی خبر از این
همه به بازار شتافت برای زمزمه رخت نارنجی را انتخاب كرد و
برای یخن، دامن و آستین هایش مطابق فرمایش زمزمه (یخك) خرید
نوروزیكه زنان گروه، گروه به زیارتگاه می شتابند، بالای سبزه
زاران میروند و شب آن با پختن سبزی سال نو را به خوشی به
استقبال می گیرند.
زمزمه صبح هنگام وقت از خواب بر می خیزد و میخواهد به نیتی
كه شب فضای ذهنش را پر كرده بود، رنگ حقیقت زند، دست و
رو تازه می كند و چون مهتاب شب چهارده نقاب چهره اش از
لابلای موهای پیشانیش پدیدار می شود، كنار آئینه می ایستد،
چشمها را سرمه میزند و موهایش را درست از دو كنار رویش در
55
عقب با موبند قشنگی می بندد و پیراهن جدید به تن میكند، زمزمه
درست مثل گل مرسل، مرسل نارنجی میگردد. مرسلی كه با
برگهای نارنجی تازه از غنچه باز شده باشد.
او چندین مراتبه بخودش در آئینه مینگرد و سپس با خرام عاشقانه
كنار روزنه می ایستد گویا انتظار نامرعی قلب او را می فشارد،
دختران زیبا گروه- گروه بسوی زیارت میروند تا به توغ مقدس
سخی بند بسته كنند و مراد بطلبند، زمزمه نیز شتابنده نزد مادرش
میرود و با تملق چند از وی میخواهد تا او را بگذارد كه با
دخترهای همسایه به زیارت سخی برود، مادرش ممانعت نمی كند
چون نوروز است، زمزمه با خوشحالی تمام چادری به سر میكند و
خانة همسایة شان كه در آنجا دوستان بیشماری گرد آمده اند می
شتابد، لحظة پس با تعدادی از دختران هم سن و سالش بسوی
زیارت می شتابند. دختران همه آراسته اند همه امیدی بدل دارند.
شاید روزهای گوناگون، زمزمة پارچة سرخ رنگی را دربند دستش
دارد او به مجرد رسیدن به زیارت آنرا از دستش گشوده به توغ در
لابلای هزاران تكة دیگر كه هر كدام مناسبتی را تفاول زده اند و
هر كدام گره از مشكل كسی است می بندد و بدل نیت می كند كه
هرگاه گره مشكل او را سخی شاه مردان گشود لنگرش را گرم
خواهد كرد، او و هزاران تن دیگر به راز و نیاز در برابر زیارت
ایستادند و طلب مراد كردند، لحظات متمادی را در میان انبوه از
زنان و دختران سپری نمود و سپس راه آمده را با دوستان و خواهر
خوانده هایش در پیش گرفت هنوز روبند چادری را برویش نكشیده
بود كه یك جفت چشمان نافذ كه از آن و حشت می بارید، درست
56
مقابل چشمان زیبای او سبز شد، زمزمه بزودی روبند چادری را
برویش كشید شتابان بسوی خانه شتافت او در میان راه فقط یك
حرف از صاحب آن چشمان كه بروی سیاه و پرموی مرد چاق
شكم گنده سبز شده بود شنید كه گفت! "تو باید مال من باشی،
زمزمه سراسیمه بود صدای سم اسپ ها همراه با گرد و خاك فضا
را پركرد و لحظة بعد آن صداها به خاموشی گرائید، زمزمه از
دوستانش جداشد و باید فاصله ای را تنها می پیمود تا به منزلش
میرسید. كوچه را كه امتداد زیادی با خانه نداشت سكوت مرگباری
فراگرفته بود او با شتاب خود را بدروازة حویلی رسانید و با شدت
تمام زنجیر دروازه را زد، ناگهان باز صدای سم اسپها بگوشش
رسید نگاه كرد، در آخر كوچه باز همان مرد عبوس با چند تن
همانند هایش سوار بر اسپها. پله های دروازه كنار رفتند و زمزمه به
عجله در را عقب خود بست.
رنگ زمزمه به سپیدی گرایده بود، لبهایش زنگ بسته بود، مادر به
چهرة دخترش نگریست حالت او را دگرگون یافت وجویای احوאل
شد، زمزمه از جوره چشمان و حشتناك به مادرش قصه كرد و مادر
دانست كه كار، كار همان زورمندان پهلودار است او از آن لحظه
به بعد زنده گی خود و دختر جوانش را كه هردو بی یار و یاور به
امید خدا تنها زنده گی میكردند در خطر دید چون آن زور آوران
تفنگ دار به هیچ كس و هیچ چیز رحم نمیكردند، آنها به سرنوشت
بسیار مردم بازی كرده بودند، مرگ انسان نزد آنها مثل كشتن
گنجشك بی مفهوم بود. فردای آن روز مادر زمزمه لباسهای
ضروریش را در میان بكس آهنی جابجا كرده و خانة خودرا كه
57
صرف یك اتاق بود قفل زده كلی آن را به صاحب خانه داده و
راهی شهر شدند و با برادر خود كه مامای زمزمه بود زنده گی را
آغاز كردند و به زودی زمزمة بیچاره در عقد پسر مامایش كه
هیچگونه علاقمندی با او ندارد در میآید. او شبها و روز ها میگرید
و به گره سرخ رنگی كه به توغ زیارت سخی شاه مردان بسته دل
می بندد و ناله كنان می خواند.
سخی شیر خدا دردم دوا كو
مناجات مراپیش خدا كو
چراغای روغنی نذرته میتم
به هرجای عاشق است دردش دواكو
چاره چه بود، چشم امیدش به پله های آهنین دروازه دوخته شده
بود احساس میشد انتظار كسی را میكشد، میگریست و با گریه اش
گاه از زمین و گاه از آسمان می نالید مثل پرندة كه در میان قفسی
زندانی باشد راه گریز می جست تا به باغ و صلت رسد، اشك
چون باران گونه هایش را می شوید و برگریبانش راه میكشد.
و در آنسوی دیگر حشمت وقتی آگاه میشود كه زمزمه رخت سفر
بر بسته غمی به بزرگی كوهی شانه های او را از استواری می كشد
او نمیداند سراغ گمشده اش را از كی و از كجا بگیرد، به كدام در
بشتابد تا او را در یابد و تنها با همان نگاه كه میان هم با گرمی بدل
میكردند او را بنگرد.
حشمت آرمان بدل ماند كه یكروز سر گفتگو را با او بگشاید و از
درد سینة عاشقش جویای مداوا شود. او در روز نوروز زمزمه را از
دور به تماشا نشسته بود كه گره بر توغ سخی می بندد و نذر به
گردن می كند تا بوصال برسد، نگاه گرم زمزمه و لبخند صمیمامه
58
اش بر ابراز عشق او كافی بود، حشمت وقتی آگاه می شود كه
زمزمه را مادرش به شهر برده توشة سفر می بندد او به بهانة كار در
شهر راهی دیار یار می شود، هفته ها را در شهر شب و روز با شكم
گرسنه و تن بیمار اینسو و آنسو میگذراند تا آنكه یكروز درحالكیه
در زیر گرمای شدید آفتاب عرق از سرو رویش جاری می شود،
كنار مسجدی مینشیند و پشت بر دیوار مسجد تكیه میزند. ناگهان
از دور مردانی را می بیند كه تابوتی را بالای شانه هایشان انتقال
میدهند، چهره ها بنظر حشمت آشنا مینمایند، چهره های سو گوار،
چهره های غرق در عرق و چهره های غمگین جنازه را به مسجد
میگذارند، حشمت با دلهره كه گویا شیطان و سوسه اش كرده
خودش را درون مسجد میكشد قدیر دوست مكتبی اش را مینگرد،
نزدیك میشود و بی درنگ از او صاحب تابوت را می پرسد، قدیر
نامزد زمزمة نامراد، درحالیكه اندوه سراپایش را فراگرفته از مرگ
زمزمه (نامزدش) به حشمت میگوید.
حشمت كه بدست و پایش سستی احساس میكند به ادامة حرفهای
قدیر گوش میدهد كه میگفت: زمزمه بیمار بود همیشه میگریست،
شاید از دردی میگرییست، در هنگام نزع من بالای سرش بودم فقط
یك نام را به زبان راند "حشمت".
این حرف چون گلولة سینة عاشق حشمت را درید و حشمت چون
مار زخمی چند تاب بگرد خویش خورد آرام و بیصدا جابجا افتید و
جان داد. این بود مرادیكه سخی شاه مردان به دو عاشق دلباخته
داد، اینك جوانان با بستن گره بر توغ مزار آن دو طلب مراد
میكنند، تا چه كه ما نیز جامة مراد ببر كشیم.
+ نوشته شده توسط ناهید در یکشنبه بیست و نهم اسفند 1389 و ساعت 11:46 |
آمد بهار، طرف چمن لاله ها دميد

مجنون بيد کنارۀ جوى قامتش خميد

بلبل کنار گل بنشست خواند طرح عشق

کوکوزنان ، کبک به کهسارها چميد

 مهتاب زر فشان شد وستاره گل فشان

اقاقى و شبو و سمن هرکجا رسيد

عنبر فشانده است به بوستان نسترن

پندک زشوق جامه رنگين خود دريد

شد مست و پرفشان پرستو به آسمان

با چهچۀ پيام بهار ـ هرکجا پريد

شبنم بشست روى گل از اشتياق وشوق

شد قطرۀ شفاف وزگيسوى گل چکيد

دامن کشان ابربهاران برآسمان

اندرپناه باد بهرگوشه اش دويد

عنبر فشاند گيسوى مرسل به طرح باغ

 دريا خط دگر به دل سبزها کشيد

چوپان بچه به دره سرودن گرفت ناى

آنجا که دل به وصلت يارش برگزيد

چادر نشين دختر مست از خمارعشق

اندر کنا ر چشمه به دلدار خود رسيد

فصل بهار وصلت ديدار و ذوق عشق

شد دست آرزو و به تن خسته ام تنيد

موجى به فصل باورمن رخنه کرد ونور

دامن کشان به خلوت غمهاى من دويد

                                                                          

 

 

+ نوشته شده توسط ناهید در پنجشنبه دوازدهم اسفند 1389 و ساعت 11:15 |

سنگتراش

 

فضا ى شهداى صالحين را گرد وغبار فرا گرفته بود؛ روشنايى آفتاب بروى گستره قبرستانها کمترنفوذ ميکرد درکنارسرک که با اندام مارپيج بسوى زيارت خواجه عبدالله انصارى رفته بود؛ چند تا دکانهاى چوبى کنارهم صف بسته بودند ، شمارى ازاين دکانها که نوتربودند ؛ تخته هايشان جفت وروشنتر و عده که کهنه  بودند‌ِ رنگ و رو رفته  بودند و معلوم نيست در کدام سال در آنجا ايجاد شده بودند . تخته هاى اين دکانها با گذشت سالها فرسوده شده و از همديگر فاصله گرفته بودند، روشنايى آفتاب بگونه نيوبولا خطوط منظمى را در درون دکانها ساخته است . دريکى ازدکانها مرد جوانى با سرو روى برآشفته و خاک آلود  در حاليکه مو هايش خط و خرام نا منظمى رابر پيشانيش ساخته است چهار زانو بروى دوشک مندرسى نشسته وتخته سنگى را با ريگمال تراش ميزند هر قدر بر شما رگورستانها افزود ميگشت، نيم خط از اندوه ؛برسيماى مرد افزود ميشد .هرچند سنگتراش  بايد با اينکارعادت ميکرد اما چشمش اگرعادت ميکرد؛ قلبش در اندوه سوگوا ران شريک بود.

 يک روز تابستان که سراب از روى گورستانها برميخواست و انگار قصه تشنگى مردگان را به کوه و درخت و آدمهاى راهرو آن دور و بر پيام ميداد .مرد به دکانش رسيد؛ اما قبل از اينکه پله هاى دکان را ازهم دورکند، پسرکى را ديد که در کنار سرک درحاليکه سنگريزه ها  رايکى پس ديگر تا دور دستها پرتاب ميکرد ميدويد و اشپلاق ميزد با نگاه هاى عميق حرکات پسرک را زير نظرداشت وقتى آن پسرک ازديدگاهش دورشد  آه سوزناکى از سينه اش بدر شد؛  شيطان را لعنت کرده پله هاى د کان را از هم دور کرد ه داخل دکان شد ، هنوز وسايل کار و بارش را فراهم نکرده بود که موترلکسى مقابل دکانش توقف کرد، مرد مفشنى با سرو برآراسته از موترش برآمد ،

سنگتراش قدمهاى مرد را برشمر د مرد درست مقابل دکان سنگتراشى وى قرار گرفت، عينک هايش را از چشمهايش برآورده با صداى بم اش سلام کرد: سنگتراش به رسم عليک از جايش جنبيد

برايم يک سنگ، تراش کن !

سنگ! بر چى ،برکى ؟

 ـ برپسرم ...

کاغذت را بده .

ـ کدام کاغذ .؟

پس من براى کى لوحه سنگ تراش کنم ؟

براى پسرم !!!

نام پسرت چيست ؟  چنذ ساله بود ، چوقت فوت کرده ...

نام پسرم  همايون است

  ١٨ ساله بود صنف دوازده را امسال تمام کرد،او آرزو داشت  که دانشگاه طب را بخواند؛ اين را گفته به گريه آغاز کرد؛

 پسرم هيچ گناهى نداشت، بخدا اوره به نا حق کشتند !

او يکدانه و  نازدانه بود،پسر فرزنديم بود  به هزار ناز و  نعمت بزرگش کردم .!

سنگتراش  در حاليکه  گرد حلقه  چشمهايش را تنگتر کرد، دستش را بالاى چشمش گرفته بى درنگ گفت :

پيسه خو داشتى، چرا ندادى که خلاصش ميکردى

اى با با شماپولدار ام نى ...

پس ازدرنگ کوتاهى گفت .

يکدفعه  اختطافش کردن  دو لک دالر دادم؛ خلاصش کردم.اما اينبار،،،هق هق مرد بلند تر شد،  پيسه نخواستند .

سنگتراش دلخون شده،پرسيد :

کدام دشمن ؛خونداشتى ؟

شايد  کدام دشمن اينکارا کرده باشد .

مرد سرش را به زير انداخته ا ندکى فکر کرد ، اما پاسخ نگفت

مرد  باز هم آرام ـ ام  ميگريست  و به درازناى راهى که بسوى خانه هاى خامه شهداى صالحين خط کج ومعوجى را کشسيده بو د نکاه ميکرد .

سنگتراش پذيرفت که لوحه سنگ را براى ساعت سه بجه آماده ميسازد؛ اما بايد براى عکسش هم چوکاتى درست کند تا بر قسمت بالايى آن نصب گردد .

از مرد خواست تا يک قطعه عکس پسرش را هم به او بدهد

مرد در بغل جيبش دست برده دو قطعه عکس را به سنگتراش داده گفت

يکى از خورديش دگه از جوانيش ...

سنگتراش عکسها را گرفت وقتى به هر دوتا آن نگاه کرد، يکبار به جايش ايستاد چشمهايش را با سر انگشتانش فشار داد اشک از کناره ها ى انگشتانش جارى شد تا ساعت سه گريست و ساعت سه به تشيع جنازۀ برادر گمشده اش شرکت کرد.




+ نوشته شده توسط ناهید در دوشنبه یازدهم بهمن 1389 و ساعت 13:5 |

عشق خوب ببين ايدل ،کبابت کرده عشق

بى حساب و بى کتابت کرده عشق

مى تپى در خون خود شام و سحر

آتش افروخته عذابت کرده عشق

هر چه صبرت ميدهم ميرانمت

انتظار بى حسابت کرده عشق

تشنه اى در وادى بى بار وبر

تکيه بر موج سرابت کرده عشق

باد تند فصل يغما ميوزد

بى خبر ازهر شبابت کرده عشق

خرمن عمرت نديده پختگى

دست عصيانى به بادت کرده عشق

بگذر از اين آرزو هاى تهى

اين حقيقت نيست خوابت کرده عشق

هر کجا آيينه بندان گشته غم

خانه ويران و خرابت کرده عشق

هر چه پنهان ميکنى رازت مگر

رنگ زرد و بى نقابت کرده عشق

ميرسى با صد اميد بر درگه اش

حسرتا دردا جوابت کرده عشق

تکيه بر اميد وصلش کرده ايى

وصلت ديدار آبت کرده عشق

لحظه هاى انتظار بسيار شد

تن به آتش شد مذابت کرده عشق

+ نوشته شده توسط ناهید در یکشنبه سوم بهمن 1389 و ساعت 14:37 |

<br/><a href=

              تقدیم به شهدای حملات انتحارى درکشور                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                

 

رو! به همسايه بگو ـ

که نراند، زدرخت حويلى خيل  گنجشکان را ....

که به تسبيح خدامشغول اند !

رو به همسايه بگو

که سحرگاه هنوزرخنه نکرده برشب ـ

و دو تا کودک ما

که ز بيمارى و درد

سر خود را ننهادند از تب

تا هنوزبيداراند.

راز بى نانى و بى آبى و بى درمانى

راز اين خانه  ماست !

مگشا پنجرۀ خانه ما را به رخ هر دغلى ! 

ما به اندوه وغم وشادى هم  دلشاديم

ما به آهنگ صداى غم هم آباديم

شادى ما

غم ما

بين ما تقسيم است .

رو! به همسايه بگو

تو اگر سايه به ما ميفگنى

مثل همسايه باش !

چونکه گفتند: ((حق خدا ـ حق همسايه ))

رو! به همسايه بگوـ

در پس پنجره هاييکه بسويت باز است ؛

ابر بيداد چرا سايه فگند ؟

و چرا دامن آبى فلک آنسويش

تيره وتوفانيست ؟

که دراين توفانها

بين امواج خروشنده وعصيانى خشم

روح آشفته يک بيوه زنى

که بروى خوانش، لقمه نيست براى خوردن

ميشود سرگردان .

کودکى ميميرد !

مکتب و مدرسه اش ميماند

مرغکی ميميرد

لانه  اش ميماند

شاعرى ميميرد

دفترخاطره و سروده اش  ميماند

تو به مرگ چى کسى خوش کامى؟!! 

رو! به همسايه بگو

که  در کلبه  ما قفل ندارد هرگزـ

ما به دوستى به همه مى بينيم

دست ما دست وفاست

عهد ما بسته به پيمان خداست ....

ما نخواهيم، دو رنگى و ريا

طينت ما زهوادارى ظالم دور است .

مکن آشفته بهار مارا

شايد اين فصلى که دزدانه ميايد در باغ

باخودش سبز کند اين جا را ....

رو! به همسايه بگو

 گربه باغ حويلى ـ

سوسن ، نسترن ، نرگس و شبو روييد

به رگ و ريشه هر ساقه و هر غنچۀ باغ

باغبان، خون دلش جارى کرد !

مشکن! گلها را...

مزن آتش به هواى اين باغ

مفگن بردل هرلاله تو داغ

که چمن پر زگل لاله شده

و به پيشانى غم

عرق شرم ژاله ـ  ژاله شده .

رو! به همسايه بگو ـ

آيينه ها را پاک کن

تابدانى که حقيقت ها چيست

و دراين رسوايى

که بران فتح وغرور نام نهى

دست نامحرم کيست ؟

رو! خودت را درياب

گر براى يارى

دستى ندارى به درون آستين

کش کن آن پرده رخوت برخ آيينه ها .

غم واندوه به کاشانه ما ساز مکن !

خانه جغد دراين سلسله بنيادمکن

 اگرت خصلت تو خصمانه است

وصداقت به هواى تو فقط افسانه است

من ببندم به رخت درها را

پله ها پنجره ها دلها را

+ نوشته شده توسط ناهید در یکشنبه سوم بهمن 1389 و ساعت 12:30 |

بيا بريم از اين شهر، از اين ديار غريب .

که تکيه گاه ندارد براى خوشبختى !

در ختها همه بشکسته اند و دهکده ها

نشسته اند به اندوه مرگ ونابودى .

 

بيا بريم از اين شهر

که مار تشنه در آن قطره نمىيابد

و ره بسوى گل وسبزه ميکشد بيرون

دلم به بودن و زيستن در اين فضا تنگ است

وانتظار در اين ايستگاه چه دلتنگ است .

 

بيا بريم رها کن ز دست غم دامن

که کوله بار پر است از متاع خوشبختى

دلم گرفته از اين شهر

ز ازدحام غم و کوله بار ويرانى

ز اشک و کينه و نفرت

دگر دلم سير است                                    

و تا رسيدن و بودن به آن ديار وفا

اگر تامل چند لحظۀ دگر باشد ـ

                                                                  

                               هزار حادثه سرميرسد

  

                                     ـ دگر دير است .

 

 

 

بيا که در پس ديوار عمر رفته ما

ستاده توسن اميد پاى کوبان است

هنوز بر سر راه تا رسيدن مقصد

هزار سلسله بالا هزار پايانست

بيا بريم

به باغى که نور ميبارد !

بروى سبزه و گل نقش حور ميبارد !

صداى مزدحم شهر را رها سازيم

و خط فاصله ها را

ز انجماد غم و غصه اش جدا سازيم

که گرد باد حوادث گرفته راه وفا

کسى به جز من وتو نيست

                                در غم فردا .

بيا بريم ،من از اين ديار و مردم آن

ز رنگهاى طلائى و سرخ و نارنجى

و رنگهاى دگر

که دست نيرنگى

به آن تنيده هزاران نقش سبز بلور

و قصر خنده بياراسته ز مرمر شوق

دلم دگر تنگ است .

براى بودن گلها درون گلخانه 

فضا مصلوب است

فضا دلتنگ است .

نه ابر رحمت و نى يک فضاى بارانيست

دلم براى گل و راز هاىگلخانه

هميشه ميسوزد !

بيا بريم از اين شهر

زخنده هاى دروغين                                 

زگريه هاىفريبنده

زرنگ و نيرنگى                                      

دلم دگر سير است

بيا تو همسفر من

که اندکى دير است

+ نوشته شده توسط ناهید در یکشنبه سوم بهمن 1389 و ساعت 12:28 |

غزلهايم همه تيت و پرک شد

جدايى تاميان ما سرک شد

پريد مرغ هما  از لانه من

ميان جنگل غم لادرک شد

همگى واژه ها در باد رفتند

کتاب و دفتر من دفترک شد

به من از خرمن درد و جدايى

تمام خوشه هايش سر سرک شد

برفت کشتى عمرمن به توفان

اميدزنده ماندن دور ترک شد

دو چشمم کور شد از حسرت ودرد

سياهى جاگزين در مردمک شد

شب و روز م گذشت در انتظارش

خلاصه لحظه ها دراين دمک شد

به خاک افتيد ماهى خيالم

تپيدن هاى ايند ل بى درک شد

به تلخى رفت تمام لذ ت عمر

گمانم ارزو ها بى نمک شد

به پيشش عشق با معراج عاشق

سبک شد دست باد رفت خورد ترک شد 

+ نوشته شده توسط ناهید در یکشنبه سوم بهمن 1389 و ساعت 12:27 |

مزار تمنا

 

آرام بر مزار تمناى من بخند

بر اشک و آه حسرت و سوداى من بخند

تا در غزل نوشته نمودم غم دلم

بر داغهاى ايندل رسواى من بخند

چون سوىشهر عشق توگمگشت  ايندلم

برجلوه  جنون   به سراپاى من بخند

تا دل سپرده ام به خيالات  وصل  تو

بر شادى خيال و تمناى من بخند

ناخواسته بسربشدم ذوق فصل سبز

بر رونق خزان زده دنياى من بخند

کردم خيال فصل بلوغ سپيده را

بر تيره گى دامن غمهاى من بخند

امروز را به شوق تو بنياد کرده ام

برلحظه هاى تلخى فرداى من بخند

در هر پگاه سپيده آرامش ام تويى

برشام تار غربت شبهاى من بخند

دادى به باد حيف همه لحظه مرا

بر طلعت تمامى تنهاى من بخند

بيتو هواى لحظه من سرد و مرده بود

بر حسرت  سکوت و تماشاى من بخند

پنداشتم که تکيه پندارمن تويى

بر شعر من خيال و غزلهاى من بخند

راهى بسوى صبح کشيدم بصد اميد

بر هايهوى اين شب يلداى من بخنديغما

ويران گشته باغ تمناىمن دگر

اينک بخند به شورش يغماى من بخند

دستوردل کشم چه کنم چاره نيستم

برشور وشر به هى هى و هاى هاى من بخند

+ نوشته شده توسط ناهید در یکشنبه سوم بهمن 1389 و ساعت 12:26 |


Powered By
BLOGFA.COM